خدا آن بالا هميشه با ماست
شادي را هديه كن حتي به كساني كه آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنها كه دلت را شكستند
دعا كن بر آنها كه نفرينت كردند
درخت باش برغم تبرها،
خدا آن بالا هميشه با ماست
هر وقت فرصت کنم شعری یا قطعه ای ادبی از خودم یا دیگران در اینجا درج می کنم. خوشحال می شوم نظر بدهید
شادي را هديه كن حتي به كساني كه آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنها كه دلت را شكستند
دعا كن بر آنها كه نفرينت كردند
درخت باش برغم تبرها،
خدا آن بالا هميشه با ماست
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي،
لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.
همچون لاکپشت باش !
که بدن را زیر سپر خود جمع میکند.
پنج حس خود را از حملات جهان مصون بدار،
زیرا از تصور محسوسات توجه می زاید،
واز توجه خواستن، واز خواستن شعله های هوس، واز هوس عنان گسیختگی ،
حافظه عهد و وفا را فراموش میکند و مقصد بالا را ناتوان میسازد
تا آنکه روح انسان و ممقصد بالا همگی از بین می رود.
خدایا
خورشید را به من قرض می دهی؟
از تو که پنهان نیست
سرزمین خیالم
مدت است که یخ بسته است
دیوار شیشه ای اعتقادات و باورهای ماست.
باورها واعتقاداتی که تعیین کننده حوزه اقتدار ما هستند.
ما خالق قفس شیشه ای خود هستیم تصورمی کنیم که این واقعیت است.
در حقیقت این فقط چیزی است که باورش کرده ایم
ما انسانها" محق بودن" را به "شاد زیستن" ترجیح می دهیم.
من در تنهایی احساس انزوا نمیکنم اما هنگامیکه به تو فکر میکنم دراوج انزوا وتنهاییم.
我一个人不孤单wo yi ge ren bu gu dan
我边想你边唱歌 wo bian xiang ni bian chang ge
بهای هر چیزی برابر با ساعاتی از عمرمان است که به خاطر آن حالا یا در آینده تلف میکنیم.
در تفسیر این یادداشت:کمال نادانی، زمانی است که ارزش چیزی را بیش از میزان قیمتش بپردازیم!
بد بختی انسان آن است که ارزش چیزها را نمی داند و قیمت آنها را بیش از ارزشـــشان می پردازد .
سعی کنیم از هر لیمو ترشی که خواسته و نا خواسته نصیبمان شد،
لیمو ناد گوارا و مطلوبی بسازیم!
دیل کارنگی "آیین زندگی"
"هنگامی در زندگی یکی از سیمهای سازتان پاره شد
آهنگ خود را با سه سیم باقیمانده تمام کنید."
هاری امرسون"قدرت دیدن حقیقت"
دختری دردانه خدا
باد به قلب دختر رسید،هوهوکشان. سرد سرد.
- بر خیزو با های نفسهایت بخارم کن، آبم کن بسوزان.
دخترسر از تنهایی بیرون کشید .
- با من بودی؟ گمان نکنم کسی در کنج ترین نقطه زمین. دور افتاده ترین دختر زمان را لحظه ای دیده باشد. ای کاش گفته باشی شاید! شاید با من بودی.
باد بر بلندای مژگان دختر نشست و حلقه در اندامش زد.
- با تو بودم دختر! رحمانم گفته که از تمام رودهای جهان در تو قطره هست،از تمام باغهای جهان در تو غنچه هست. پس پای بکوب، چرخ بزن .
دختر به قعر تنهائی خزید و نامیدی بر او چیره گشت.
- در پنج قاره هفت آسمان و میلیون میلیون کوچه تنها کوچه بن بست من از رحمت رحمانت خالی است!
چگونه پای بکوبم؟ چگونه چرخ بزنم؟ وقتی دل خوش ندارم .
باد پیچید و پیچید.
- تو چنگی ، نازی، آوازی!!
رحمانم بهشت را جز به بهانه تو بر پدر و مادرت واجب نگردانید.
دختر اشکهایش را فرو خورد وبه سختی خندید .
- برو باد،به رحمانت بگو دختر تنها به رحمانیتت تورا می شناسد .
باد رفت وابر بر آسمان دختر سایه زد.
- منم ابر، مستعانم فرمان داده تا ببارم واز غبار زمینی پاکت گردانم .
دختر چشمهایش را بر هم گذاشت .
- پس ببارو پاکم کن!
ابر بارید .
- مستعانم گفته خاک تو را از مهر وگذشت و مهربانی سرشتم ودر تو حتی ذرهای از کینه و نا مهربانی نتافتم پس با خدایت مهربان باش و صبوری پیشه کن!
ابر بارید و بارید، اشک دختر در سیل ابر گم شد.
- ابر،به خدا بگو، دوستش دارم، بگو کنج زخم خورده دلم را به امید مهر واستعانش التیام می دهم.
ابر رفت و دختر هنوز در قعر تنهائیش غمگین بود.
خورشید گونه های دختر را عاشقانه بوسه زد .
- منم خورشید،خدایم فرموده تا تنها برقلب تو بتابم ،خدایم گفته قلب دختر سردتراز زمین است.
دختر قلب سردش را از سینه درید.
- بتاب خورشید، بتاب!! روزی در سینه قلبی آتشین داشتم که جزبه مهر خدایم نمی سوخت.
خورشید بر بند بند قلب دختر تابید.
- تو دختری، دردانه خدا .خدایم بهشت را با همه عظمتش قربانی گامهای تو کرده و صورتت را با مهر ویقین نقش داده است. تو دختری، دردانه خدا.خدایم تمامی جهان را جز به بهانه دختری نیافرید.
دختر قلب آتشین را در سینه کرد ،اما هنوز در هاله اندوه گم بود .
درخت شاخه اش را بر گردن دخترآویخت .
- منم درخت، قادرم فرمان داده تا تورا میوه ای بخشم که وجودت را از یاس و افسوس برهاند .قادرم فرموده تو برکت و رحمتی از چه دلتنگی؟ که خدایم تاب دلتنگی ندارد .
دختر قلب آتشین را در سینه لرزاند آسمان را نگاه کرد و خدا را دید.
- خـــــــــــدایا من برگ نیستم، من باد نیستم . من دخترم دردانه تو. بر من ببخش نا مهربانی ها و بگذر از دلتنگی هایم که تنها به ذوق محبت تو روز را به شب وشب را به روز میرسانم و جز محبت ومهرت هیچ نمی خواهم.
تو از جادو چیزی نمی دانی
و تا بخواهی چشمانت میدانند
گاه با خود می گویم
بااین همه تماشای دیدگان تو
یک روز سنگ خواهم شد
"نیایش"،خواستن است خواستن انسانی است که از آنچه دارد خوشنود نیست،
و آنچه که هست، رنج می برد.
بعبارت دیگر نیایش طرح خواستها و ایده آلها ی متعالی و برتر
از آنچه که هست انسانی است که از "بودن"رنج میبرد و به "شدن" گرایش دارد
این است که میتوان نیایش را شکایت از واقعیت ،
و خواستن حقیقت خواند و نیایشگر را "شورشی زمان"
معلم شهید دکترعلی شریعتی
بارالهی گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف است که تو باشی و غم مرا ببرد
لحظه ها را در یاب هر لحظه را زندگی کن . به یاد داشته باش که این لحظات همه و همه هدیه خداوند است که به تو بنده دوست داشتنی و عزیز خود هدیه داده. لحظات را دریاب. بنوش شهد زندگی را.
شادی کن ،خویشتن را گرامی بدار. همین امروز ساعتی را به خود اختصاص بده. خلوتی کن ،مراقبه ای کن ، به سخن دل، به حرف روح خود گوش فرا ده.
آیا هنوز به خاطر داری که آرزوی تو ،هدف اصلی تو در زندگی چه بوده؟ آن را به خاطر بیاور مهربان!
با خود نیز مهربان باش. آرزوی خویش را از پس انبوه زمان و روزگار و روزمرگیهایت بیرون بیاور. زنگار فراموشی را از رخش پاک کن. لبخند بزن. این هدف، این آرزودر زندگی حق مسلم توست. خویشتن را فراموش نکن. به هر وسیله ای که می توانی به خود باز گرد و مهربان باش. تنها ویا شاید با یاری همـــدل و یا معلمی که به تو بیاموزد آیین مهربانی با خویشتن چیست.
آن هنگام که با خود مهربان باشی، دنیا بر سر مهر خواهد بود. وجود نازنینت، جان الهی تو، چون گوهری تابناک خواهد درخشید وراه بر تو و همراهان تو روشن خواهد بود. مهربان دوست من درهمینجا با تو عهد می بندم که اگر به خود باز آیی، اگر حرف دل را بشنوی، اگر به جان الهی خود رخصت پیدایی بدهی، معجزات پروردگار را به چشم خویشتن خواهی دید.
یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن " حال " اسـت
و مـهمترین کس آن کس که اکــــــــــــنون می بینی،
زیرا هیچگاه نمی دانی آیا کس دیگری نیز خواهد بود
که با او روبه رو شوی یا نه و مهمترین کــــــــــــار،
نیکی کردن به اوست،
زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده اسـت .
آینه ها را رو به آسمان می گذارم
تا در میان تصویر روشن ماه وستارگان
جا پای نگاهت را
در یابم ...
.... اینگونه
" تو" را
می یابم!
باران
قبل از اینکه
حسابی ببارد
با قطراتی مقطع
طاقت خاک را می سنجد
وتو با
....
پراکنده!
اما...
تمام رنج امروز بشری این است که دوست داشتن را از یاد برده ،
از عشق دور افتاده و آنقدر بندی روزمرگی خویش است که آبی آسمان را
نمی بیند، درد بزرگ او همین است اما او خود را فریب داده وبر دلمشغولی
خود نامی دیگرمی نهد ...
باری در سرزمین عشق اگر که مجالی باشد همه از عشق
می سرایندکافی است که هر لحظه گوش بسپاریم و اندکی دقیق تر شویم... می شنویم.